تبلیغات
جـِزےره ےِ تنهایـــﮯ - گزیده هایی از اشعار فریدون مشیری

جـِزےره ےِ تنهایـــﮯ

◄بــه نــام خـــدایے که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم .. !►

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ







ماه و سنگ

اگر ماه بودم، به هرجا که بودم،
سراغ تورا از خدا می گرفتم.
وگر سنگ بودم، به هرجا که بودی،
سر رهگذار تو جا می گرفتم.
اگر ماه بودی-به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی، به هرجا که بودم
مرا می شکستی، مرا میشکستی!
.
.
.
سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم


من ، که خود افسانه می پرداختم

 

عاقبت افسانه ی مردم شدم


ای سکوت ، ای مادر فریادها ،

ساز جانم از تو پر آوزه بود

تا در آغوش تو ، راهی داشتم ،

چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ، ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو ، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من ؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من!

.

.

.

تو نیستی که ببینی..


تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه هاست!

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!

چگونه جای تو در زندگی سبز است!

 

هنوز پنجره باز است.

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن تبسم شیرین

                       به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب ،می نگرند .

 

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند؛

ترا به نام صدا می کنند!

 

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

 کنار باغچه،

                 زیر درخت ها،

                                       لب حوض

درون آینه پاک آب می نگرند

 

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است

طنین شعر تو در ترانه من.

تو نیستی که ببینی، چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.

 

چه نیمه شب ها، کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام!

چه نیمه شب ها- وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام!

 

به خواب می ماند،

                         تنها، به خواب می ماند

چراغ ،آینه ،دیوار، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست ،از تو می گویم

تو نیستی که ببینی ،چگونه از دیوار

جواب می شنوم.

 

تو نیستی که ببینی، چگونه، دور از تو

به روی هرچه در این خانه است

غبار سربیِ اندوه، بال گسترده است

 

تو نیستی که ببینی، دل رمیده من

بجز تو،یاد همه چیز را رها کرده است

 

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین،

                               ستاره بیمارست

 

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدارست ....

تو نیستی که ببینی!

.

.

.

آخرین جرعه ی این جام


همه می پرسند :

« چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید ،

روی این آبی آرام بلند ،

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

 


                        چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟                        

                        چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده ی جام ؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری !؟ »

 

نه به ابر ،

نه به آب ،

نه به برگ ،

نه به این آبی آرام بلند ،

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم .

 

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم !

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی ،

تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند .

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر ،

تو ببند !

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ، تو بگیر

قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

.

.

.

حرف طرب انگیز

هیچ جز یادتو،رویای دلاویزم نیست.
هیچ جز نام تو، حرف طرب انگیزم نیست!
عشق می ورزم و ی سوزم و فریادم نه!
دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست.
نور می بینم و می رویم و می بالم شاد،
شاخه میگسترم و بیم ز پاییزم نیست.
تا به گیتی دلِِِ از مهر لبریزم هست
کار با هستیِ از دغدغه لبریزم نیست.
بخت آن را که شبی پاک تر از بادِ سحر،
با تو،ای غنچه نشکفته بیامیزم نیست.
تو به دادم برس ای عشق، که با این همه شوق
چاره جز آنکه
به آغوش تو بگریزم نیست.

.

.

.

مثل باران

            من نمی گویم درین عالم

               گرم پو،تابنده،هستی بخش

                                     چون خورشید باش

تا توانی،

          پاک،روشن،

                       مثل باران،

                                  مثل مروارید باش

.

.

.

زهر شیرین


ترا من زهر شیرین خوانم ای عشــــق  

که نامی خوشتـــــر از اینـــــــــت ندانــــم

وگر ـ هر لحظـــــــــه ـرنگــــــــــی تـازه گیـــــری

به غیر از زهـــــــــــــــــــر شیرینت نخوانـــــــــــم

تو زهــــــــــری ،زهــــــــــــر گرم سینــــــــــــــه سوزی

تو شیریـــــــــنی ،که شور هستــــــــــــــی از توســـــــــــت

شراب جام خورشــــــــــــــــــیدی که جــــــــــــــــــــــــــــــان را

نشاط از تـــــــو،غـــــــــم از تـــــــــــــو ،مستـــــــــــی از توســـــــــت

به آسانی ،مـــــــــــــرا از مــــــــــــن ربـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودی

درون کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوره ی غـــــــــــــــــــــــــــم آزمــــــــــــــــــــــــــودی

دلـــــــــــت آخر به ســــــــــــــــــرگــــــــــــــــــــــــــردانیــــــــــــــــــــــم سوخــــــــــــــــت

نگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاهـــــــــــــــــــــــــــم را به زیبایــــــی گشــــــــــــــــــودی

بســـــــــــــــــــی گفتند:« دل از عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بــــــــــــــر گیـــــــــــــــر!

که :نیرنــــــــــــــــــــــــــــــگ است و افســـــــــــــــــــــــون اســــــــــت و جــــــــــــــادوســــــــــــــت»

ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مــــــــــــــــــــــــــــــا دل بــــــــــه او بستیـــــــــــــــــــم و دیدیـــــــــم

که این زهـــــــــــــــــــــــــــــر است ، اما !.... نوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداروســــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

چه غـــــــــــــــــــــــــــــــــــم دارم که این زهــــــــــــــــــــــر تـــــــــــــــــــــــــــــب آلــــــــــــــــــــــــــــــــود

تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم را در جدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مـــــــــــــی گـــــــــــــــــــدازد

از آن شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادم کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه در هنگـــــــــــــــــــــــــــــامه ی درد

غمــــــــــــــــــــــــــــــــــی شیریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن دلــــــــــــــــــــــــــــــم را می نوازد

.

.

.

برای آخرین رنج

ای آخرین رنج،

تنهای تنها می کشیدم انتظارت

ناگاه!دستی خشمگین مشتی به در کوفت...

دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت،


لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک.

آنگاه دستی در من آویخت!


دانستم این ناخوانده،مرگ است!

از سالهای پیش با من آشنا بود!

بسیار اورا دیده بودم!

اما نمیدانم کجا بود؟!


فریاد تلخم در گلو مرد !با خود مرا در کام ظلمتها فرو برد

در دشتها ، در کوه ها

در دره های ژرف و خاموش

بر روی دریاهای خون،در تیرگی ها،

در خلوت گردابهای سردوتاریک

درکام اوهام ،

در ساحل متروک دریاهای آرام،

شب های جاویدان مرا در بر گرفتند.


ای آخرین رنج!

من خفته ام بر سینه ی خاک،

بر باد شد آن خاطر از رنج خرسند،

اکنون تو تنها مانده ای  آخرین رنج!

برخیز،برخیز،

از من بپرهیز،

برخیز، از این گور وحشت زا حذر کن.

گر دست تو کوتاه شد از دامن من؛

بر روی بال آرزوهایم سفر کن.

با روح بیمارم بیامیز،با عشق ناکامم بپیوند!!

.

.

.

سایه ها


در سکوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان کوچه ها
رازگویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا.

تکیه بر بازوی من می داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جانم می ریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!


در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق می زد آرزویی دلنشین
در دل من، با همه افسردگی
موج می زد اشتیاقی آتشین


زیر نور ماه دور از چشم غیر
چشم ها بر یکدیگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب نا گفته ها می سوختیم


نسترن ها از سر دیوار ها
سر کشیدند از صدای پا ما
ماه می پائیدمان از روی بام
عشق می جوشید در رگ های ما


سایه هامان مهربان تر بی دریغ
یکدیگر را در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!


باز هنگام جدائی در رسید.
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رویا ها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترن ها سر به زیر انداختند!
ماه را ابری به کام خود کشید


تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب می سپردم ره خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی می خواستم دلخواه خویش!

.

.

.

جام اگر بشکست


زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه کوهم

سالها رفته است کز هر آرزو خالیست آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

روز ، چون گل ، می شکوفد بر فراز کوه

عصر ، پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت

روزها اینگونه پرپر گشت

لحظه های بی شکیب عمر

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز ....

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است

من که جام هستیم از اشک لبریز است می پرسم ؛

-        « در پناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد ؟

-        با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد ؟

-        در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد ؟ »

ناله من می تراود از در و دیوار

آسمان ، اما سراپا گوش و خاموش است !

همزبانی نیست تا گویم به زاری : ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب ،

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریادهای بی جواب !

نرم نرم از راه دور

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است ، اما من :

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز از اندوه می پرسم ؛

-« جام اگر بشکست ؟

ساز اگر بگسست ؟

شعر اگر دیگر به دل ننشست ؟ » .....

.

.

.

کوچه

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

.
.
.
نمی خواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟

کجا باید صدا سر داد ؟

                 در زیر کدامین آسمان ،

                         روی کدامین کوه ؟

 

که در ذرات هستی ره بَرَد توفان این اندوه

که ز افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !

کجا باید صدا سر داد ؟

 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر ، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟

 

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .

 

به دوشم گر چه بار غم توانفرساست

وجودم گر چه گرد آلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم !

 

تنم در تار و پودِ عشق انسان های خوب ِ نازنین بسته ست .

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

                                  با این مهر ، با این ماه

                                با این خاک ، با این آب ...

                                                                پیوسته ست .

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست

توانِ دیدنِ دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست

هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .

 

جهان بیمار و رنجور است .

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی ست .

 

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم

 

خرد را  ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم 

به پیشِ پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردایی ، چه دنیایی !

       جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است .....

 

نمی خواهم بمیرم  ،  ای خدا !

                                ای آسمان !

                                       ای شب !

 

نمی خواهم

        نمی خوام

                  نمی خواهم

                             مگر زور است ؟